قهرمان ميرزا عين السلطنه

3376

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مقصود آنها بارى تداركاتى ديده‌اند . خيالاتى نموده‌اند تا بلكه اين سه چهار آبادى را هم به من باز بشورانند و مثل دهات ديگر كه روز اول حكومت افراسياب خان علم طغيان و عصيان بلند نمودند مخالفت نمايند . اين مسئله هم قهرا صورت خواهد گرفت و بعد از عصيان اين چند ده كه اطراف و جوار من است دسته‌اى را كه در تنكابون حاضر و آماده نموده‌اند حمله به الموت خواهند آورد و از دو طرف مرا احاطه مىنمايند يا من مجبور از دفاع مىشوم آدمى كشته مىشود كه نهايت آرزو و آمال آنهاست نعش را برداشته و با گروهى شهر مىروند . تمام آنها هم كه بر ضد ما هستند خواهى نخواهى مرا شهر برده در آن ظلميه بكشانند و آنچه نبايد به روزگارم بياورند . يا فرار مىكنم و باز به مقصود خودشان رسيده‌اند و ديگر احدى آنجا نخواهد آمد . من هم چون اين مطلب را پيش خود درك كرده و فهميده‌ام اين است مىخواهم به شهر بروم يا واقعا كارم درست مىشود هم از قزوين و هم از طرف طهران با يك استعداد و قوهء جديدى مراجعت مىكنم يا به كلى ترك اينجا را كرده ، متوكلا على اللّه مىروم طهران و خودى از مهلكه نجات مىدهم . حالا مقدرات الهى با خيالات آنها و من همراهى كند يا نكند يا با يكى بكند با ديگرى نه مسأله‌اى است كه به همه‌كس پوشيده است . چه داند كسى غير پروردگار * كه فردا چه بازى كند روزگار برنج مولائى از عصيان و نافرمانى دهات آتان ناحيه و اندج ناحيه مسبوق بودم ، خواستم از حال سيد بزرگ و دهات فيشان ناحيه هم اطلاعى حاصل نموده باشم . در فرستادن آدم و نفرستادن مردد بودم از كلام اللّه مجيد استخاره نمودم بسيار خوب آمد . اين شد محمد على و ولى را فرستادم امروز مغرب مراجعت كردند . اولا برنج ملك دزدك سر را هم افراسياب خان قدغن كرده ندهند . ما نه برنج مولائى داريم نه رسمى . راه هم مسدود است باوجودى كه اين ملك زرخريدى ماست . از آنجا فيشان رفته بودند بعد از جواب و سؤال زياد با سيد كه همه را اظهار ارادت مىكرد سيد آدم روانه مىكند ريش‌سفيدان تركان ، آفتاب در ، جولادك ، را مىآورند اما آن شب هرچه به ظاهر مىفرستد در مجلس حاضر نمىشوند ، شام هم از ده نمىآورند . ساعت پنج سيد بزرگ تغيرى كرده كه از خانهء خراب خودم بياوريد . يك زهرمارى مىخورند و مىخوابند . امروز صبح جمع